یاری دوباره راه اندازی شد

سایت خبری یاری نیوز که از حامیان سید محمد خاتمی بود و هفته ی گذشته فیلتر شده بود دوباره راه اندازی شد.این سایت یکی از بهترین سایت های خبری است که اخبار انتخاباتی را پوشش می داد.از راه اندازی مجدد آن خوشحالم.آدرس جدید این سایت:

www.yaarinews.ir

امیدوارم وبلاگ کاک سلام عبدالله زاده هم دو بار فیلتر شده مجدداً راه اندزی شود.

عنوان ندارد.

از این همه تنهایی به ستوه آمده ام.وقتی که با آدم های زیادی تعامل داری تنهایی بیشتر خودش را نشان می دهد.با همه سخن می گویی و می شنویشان اما کسی نیست که تو را تنهایی ات را بفهمد آرزو می کنی که کاش هیچ کس را نمی شناختی چون کسی نیست که تو را بشناسد.باز در حسرت مرگ می نشینی و با خود:"ونترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست..." می خوانی.یاد آن وقتی می افتی که چه مشتاقانه این شعر را می خواندی.با همین افکار به دور و برت می نگری.به جاده.به درخت که می گویند از ایستادن خسته نمی شود.به کوه و صلابتش. در دل می گویی چرا برخی می پندارند انسان از کوه استوارتر است؟چرا من شکستنی ام؟و هزاران چرای دیگر.از دنیاخسته ای.از این همه انسان مدرن نما و روشنفکر نما.از اینهمه هول و هراس.از این همه ضخامت.از این همه هبوط و سقوط.تو همیشه مننظر عروج بوده ای و هر سقوط خراش عمیقی بر روحت وارد می کند.بالا رو بالا رو نبند نگه بشکن وهم سیه بشکن برایت بی معنی می شود.از این همه حقارت و سرگرمی بی هوده بدت می آید.هیچ چیز را با خلوصش نمی بینی.همه چیز با عرضیاتش مهم است.به خود می گویی کاش چیزهایی که در دنیای خارج نمی توان دید به خیالت هم خطور نکرده بود.به خودت می گویی چشم بر خاک دوز و در کار خاک باش چون برای می بینی که میسر نیست که از خشت های وجودت برداری در آب ریزی و از سماع بانگ آب روحت به رقص درآید.چرا باید عالم مثال را بشناسی؟کجای دنیا چنین چیزی دیده ای؟می گویی ای کاش آن لحظات کوتاهی که از همه ی حایل ها گذر کردی و خلوص را و آن لبخند روح نواز را پشت همه چیز حتی دیوارهای سیاه و بلند را نظاره گر بودی ندیده بودی.دلت به حال خودت می سوزد که چقدر بی همه چیزی.خودت را شکنجه می کنی و احساس شرم می کنی که چرا روحت کوچک ذهنت محدود و اطلاعاتت ناپخته و احساساتت عقیم و عقلت کوتاه و عزتت فراموش شده و رنجهایت... و دردهایت... است.در میان این همه بدی و بیزاری صدای سوزناکی می آید که می گوید:"دلا خموشی چرا؟چو خُم نجوشی چرا؟برون شد از پرده راز خدا پرده راز تو پرده پوشی چرا ؟راز دل همان به که نگفته ماند گفتنش چو نتوان نگفته ماند.گنج غم بر دل خدا خزانه کردم."

می دانم نوشته ام خوب از آب در نیامد.ویرایش نشده و شکسته ولی...

یک نامه

نامه ی یک سقزی(دیگر) به رئیس جمهور

با سلام و تبریک و تشکر از دکتر احمدی نژاد،رئیس جمهور کشورم.امیدوارم سفرها خوش بگذرد.تبریک به خاطر نام گرفتن شما به عنوان پرکارترین رئیس جمهور جهان!خیلی زیاد از شنیدن این خبر از زبان خانم نامداری مسرور گشتم اما کمی گیج کننده بود.شاید دلیل گیجی این جانب  عقب ماندگی­ها و مشکلات ذهنی­ام باشد که با شنیدن عنوان پرکارترین هر چه به آن نخود مغزم فشارآوردم نمی توانستم بفهمم که یک انسان چگونه می تواند این همه کار کند.برای همین با خود فکر کردم که شما ماوراءالطبیعی هستید که اینگونه خارق­العاده وار کار می کنید.اولا که سفر زیاد می روید.طرح های امنیت را در مراتب مختلف اجرا می کنید و بعد هم مشکل کار را دریافته  می فرمایید ول کنید بندگان خدا را!مشکل ما که مدل مو و مانتوی خانم ها و بلوزهای رنگی آقایان نیست.مسکن مهر می سازید که خیلی ها به علت ضعف قوه ی تخیل قادر به مشاهده­ی این مساکن نیستند.بهتر از همه یارانه هدفمند می کنید. واین اواخر هم خیلی مهربانانه نفری هشتاد هزار تومان به عنوان یارانه­ی نقدی می پردازید.خدا عمرتان را زیاد گرداناد.می بخشید که ادبیات من خیلی خوب نیست چون همیشه با تک ماده این درس را گذرانده ام.مهم این است که من شنیده ام که شما مهرورزید و حتما این جانب را خواهید بخشید.

یادم رفت عرض کنم تشکر برای چه.تشکر برای این که شما عالم معنا را خیلی متفاوت تر از همه معنا فرمودید.به طوری که من پس از ورود شما معنی مهرورز دموکراسی را خیلی خوب دریافتم.ومهم تر از آن نبوغ شما در یافتن قیمت انسان ها ستودنی است.پیش ترها با خود می پنداشتم که انسان خریدنی و فروختنی نیست ولی امروز به لطف شما می بینم که خیلی ها را می شود خیلی ارزان خرید.حتی با  هشتاد هزار تومان.برخی معتقدند که مردم گرسنه اند و شکم خالی چیزی سرش نمی شود ولی من فکر می کردم کسی که انسان نام می کیرد حتی اگر گرسنه باشد شرافتش فروشی نیست.(ولی خوب پوله دیگه...)

سرتان را درد نیاورم می دانم کار دارید و در حال آماده شدن برای سفر هستید فقط یادتان باشد که ما "شما را چشم در راهیم "(به کوری چشم اصلاح طلبا)و کلی هم نامه برایتان نوشته اند همشهریان من! تا مثل بار قبل جوابشان را بدهید.در ضمن لازم نیست مثل برخی شهرها شام و نهار بدهید چون همانطور که عرض کردم شما را چشم در راهیم!!

والنتاین با تاخیر

این چند روز در وبلاگستان مطالبي با عنوان عشق و والنتاين و از اين قبيل به چشم مي خورد و هر كسي به اقتضاي سن و وسعت ديد خود موضوع را تشريح مي كند..اين نام ها و عناوين مرا ياد آن برگ دفترم انداخت كه در سوگ قطع شدن نهال عشقي كه شاهد آن بودم انداخت.من شاهد يك ماجراي تلخ بودم.دو انسان كه همديگر را دوست داشتند و به نظر ديگران پايگاه اجتماعي  و فكري شان متفاوت بود.دلیل شان برای با هم بودن شان عشق بود ولی به نظر خیلی ها این کافی نبود.من کاملا گیج بودم.هنوز معصومیت او مقابل چشمانم است و هنگامی را که او با یکی از نزدیکانش در این رابطه سخن می گفت خوب به یاد دارم.او کلی مسئله و فرمول و حساب و کتاب جلوی پایش ریخت و دخترک هم نگاه حسرت بارش را به لبانی دوخته بود که حرف های منطقی با طمانینه از آن خارج می شد.اشک هایش را پنهان می کرد و بغضی که گلویش را می فشرد فرو می بلعید.تا آن موقع چنان حالتی از او ندیده بودم.نمی دانم باید به او حق داد یا نه.او سال ها بود که چنین عشقی را در دلش می پرورد و فکر مدامش وصال بود ام با وضعیت پیش آمده نمی دانست با دلش و این همه حساب و منطق و مصلحت چه کند.خیلی ها معتقدند این گونه بی خویشتنی ها مختص منظومه های عاشقانه است و در دنیای واقع خواهیم دید که مشکلاتی که فرا راه زندگی است این علاقه ی شدید را به نفرت بدل خواهد کرد و فرجام چنین علاقه ای گستی سخت و تلخ خواهد بود.

وقتی که پیامکی حاوی تبریک والنتاین گوشیش را به صدا در آورد گوشی را به دیوار کوبید و به من گفت:"از آینه ازشانه هایم و از بالشم بپرس که من او را دوست دارم روزی چند بار لبانم را می تکاند."البته شاهدت آینه و... لازم نبود چون قال زبان حال است و از رنگ رخساره می شد فهمید او...! هر گاه که واقعیت را در ذهنش مرور می کرد حافظ را به دست می گرفت به این امید که...اما حافظ هم برایش غزل های فراقی می خواند.این اواخر صادق هدایت می خواند و معتقد است خیلی شبیه اوست. 

نمی انم چرا برخی ها معتقدند ازدواج مرگ عشق است و عشق لیلی و مجنون هم چون به وصال ختم نشد هنوز مثال زدنی است و بر سر زبان ها.شایدچنین عقیده ای بی دلیل هم نباشدچون ندیدم روز والنتاین (که چند سالی است مد شده)در خانواده ها تبریک گفته شود.ظاهرا این روز مختص عشق های به وصال نیانجامیده است.!!

سال قبل همین روز معلم ادبیات وارد کلاس شد و گفت :"بچه ها یادم رفت هفته ی قبل روز عشاق را تبریک بگویم.فقط یک نصیحت بشنوید از من کاندر آن نبود غرض.مواظب خود باشید که واسوخت* بد جور پا گرفته و اگر به هوش نباشد سرتان بی کلاه خواهد ماند." 

نکته ی محسوس نیاز روحی انسان به داشتن معشوق و محبوب است که به تبع تغییر سن و نگرش معشوق انسان متفاوت می شود. معشوق بچه ها والدینشان است.برخی های دیگر همسر یا کسی که می خواهند همسرشان باشد.و برخی های دیگر از عشقی بس عظیم و با شکوه تر می گویند که در آن عاشق از کام خود بری است و تنها عشقی است که در آن سر و کله مطرح نیست و هنگام پرده برگرفتن خوبان عاشقان پیششان می میرند.این عشق آتشی آب سوز و آبی آتش فروز است که با عث تعالی روح انسان می شود.در این گونه از عشق یحبونهم تاثیر یحبونهُ است.این است عشق قدیم و ازلی و ناگسستنی.


*واسوخت:مکتبی ادبی که در آن عاشق عکس العمل قهر و عتاب خود را در مقابل ناسپاسی و قدر نشناسی معشوق نشان می دهد.(همان برو به درک خودمان!)