یک روز بارانی به یاد حسین پناهی
باران به شدت به پنجره می کوبد واصرار می ورزد که جز بوییدن و شنیدن ونگاه کردن به او کار دیگری نکنم.چشم به قطره ی تازه متولد شده ی آویزان از شاخه ی نازک مو می دوزم.سرشار است از شور چکیدن!نظاره ی صادقانه باریدن باران و غرق شدن در این همه خلوص و لطافت و لمس نام زیبای باران وجود مرا چنان به شعف می آورد که قلم را یارای شرح این شعف نیست.قلم را را یارای آن نیست که شور و عشقی پرخروش را بنگارد.به فرمایش خواجه ی شیراز "قلم را آن زبان نبود که شرح عشق گوید باز......."روح دوباره بهانه ی اوج گرفتن می گیرد. در معنای جاودانگی در میان همه ی ناجاودانه ها خیره مانده ام و این است تناقض دیگری که او حتی به ایما به آن نظر نکرد.
من و باران و همه چیز با همیم.من با قلم و "جغرافیا "و "قاصدک" و "ماهی سیاه کوچو لو"و حباب ها با تولد و مرگ زود هنگامشان که انگار خبر از حقیقتی می دهند.پرده ی اتاق به شدت میل رهایی در باران را دارد ولی او به نوعی پای در بند است ما نیز به نوعی
"جوجکان مرغ خندان توی باغ،بچگان کبک شادان توی دشت....کودک من لخته ی خون توی تشت"این آخرین سخنی بود که از یک انسان فراموش شده از دل دنیا به یاد دارم و هنوز در خمش مانده ام.این را و تمام ذرات غبارآلود اضافی وجودم را می دهم باران برایم بشوید.
بی اختیار قلم از لای انگشتانم می خزد و این یعنی ننویس و فقط تماشا کن! اما ..."در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور،مثل خواب دم صبح، وچنان بی تابم که دلم می خواهد بدم تا سر کوه،بدوم تا سر دشت .........
دورها آوایی است،که مرا می خواند."