سلام.

باز آمدم.پس از مدتها ننوشتن نوشتن کمی سخت به نظر می آید.شاید بهتر این است از پدر بزرگم بگویم.که قبلا بود ولی الان نیست. بیست و دوم تیر ماه بود که از پس نم نم با طراوت"یس" رنگین کمان شد و به بیکرانه ها پر کشید.رفتن او برای همه ی ما سخت بود چه او تنها پدر بزرگ من نبود بزرگ خیلی ها بود .بزرگی که تا بود از راستی و حق گفت و جز رحمت و مهربانی از او دیده نمی شد.و دیدن چنین بزرگی با قامت بلند و سیمای مهربان زیر خروارها خاک درد بزرگی است...سخت است که خانه از چنین بزرگی خالی باشد و دیگر هرگز چشم های مهربان و دستان گرم او را نبینی.اما جایی رفت که همه خواهیم رفت و چه خوب که او پر بار رفت.خدا او را قرین رحمت خویش قرار دهد.

چیزی که این مدت ها بارها به ذهنم آمد این بود که خیلی وقت ها انسان آرزو می کند کاش بتوانی گوسفند باشی.کاش بتوانی نبینی نفهمی نشنوی و خیلی نون های دیگر که خیلی بهتر از دیدن و فهمیدن و درک کردن است ولی به قول بزرگترها زندگي پر از پستي و بلندي است و هنر اين است كه آدمي در همه ي شرايط تاب بياورد و بخندد.اما برای من و خیلی ها سخت است دیدن درد و خندیدن.سخت است زندگی در بلا تکلیفی و ظلم و خفقان و...گرچه گاهی وقت ها خنده ی تلخ ما از گریه غم انگیزتر است.ولی با تمام این ها زندگی جریان دارد و من می دانم که "اگر تنها ترین تنها ها شوم باز خدا هست او جانشین تمام نداشتن ها است و اگر تمامی عالم گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم ببارد او مهربان آسیب ناپذیر من است او پناهگاه ابدی است و می تواند جانشین همه ی بی پناهی ها شود." و همین بزرگترین دلگرمی است که در این بی پناهی ما چنین پناهی داریم.