سلام.پس از چندين ماه تعطيلي باز عزم نوشتن كردم.پس از فيلتر شدن وبلاگستان و رفتن برخي از دوستان و برخي مشكلات ديگر و رخوتي كه در فضاي مجازي پر شور گذشته ديدم بارها به حذف يا بقايم در اين فضا فكر كردم و دست آخر ساكت ماندن را بهتر از كلا نماندن يافتم.و ناگفته نماند كه خيلي زود فهميدم اگر چند صباحي نباشي خيلي زود به فراموشي سپرده مي شوي و نامت از همه ي صفحات محو مي شود.

آمدم كه با زجاني به وبلاگ خاك خورده ام بدهم و اگر درس و مشق فرصتي باقي گذاشتند بنويسم آنچه را كه به نظرم نوشتني آمد.و بد نيست كه بگويم پس از يك سال و اندي حضور در چنين فضايي و تجربه كردن بسياري از اتفاقات تلخ و شيرين در دنياي خارج هر چه بيشتر فكر مي كنم بيشتر مطمئن مي شوم كه"مصدري آقاتر و عالي تر از ايستادن در زبان بشر نمي توان يافت."و مي خواهم پس از 8 ماه اولين نوشته ام را صرف آنچه كه در وجودم جاري است كنم چه كه چنين بحثي را واقعا دوست دارم مي خواهم بگويم از اصواتي ملكوتي كه در اين جهان هستند و شنيده نمي شوند و اي بسا كه خود نخواسته ايم بشنويم.از آن گوهري كه هست و دائم در طلب گوهر شناس و صاحب نظر است.و به جرات مي توانم بگويم كه هر انساني مي تواند گوهر شناسي قدر باشد اگر دريابد كه وجودش اتفاقي نيست.اگر بداند كه زندگي چه نيكو فرصتي است براي به راستي زيستن.و همه پاي در اين سرا نهاده ايم كه لحظه لحظه ي اين فرصت را زندگي كنيم و زندگي يعني ادراك عظمت،آزمودني ها را آزمودن،تمرين اسقامت كردن،شورمند و شعور مند شدن و اقليم خويشتن را كاشف بودن و فهم اين كه ما از او جداييم و مهجور واين همان بي اويي است .و بي او بودن يعني عشق.يعني اينجا باشي و بداني كه اينجايي نيستي.بداني كه تو پرت افتاده اي و در هجراني به سر مي بري كه "در نفير آن هجر مرد و زن مي نالند."و عشق يعني اينكه تمام الطفاتت به "آن طلعتي باشد كه آني دارد. چه خوب مي شد اگر زندگي را سرار تمرين مي كرديم تما مثل او شويم.اينجاست كه مي فهمي انسان چه موجود عجيبي است و چقدر ظرفيت دارد؛ظرفيت او به حدي است كه بي نهايت فرشته باشد و از ديگر سو بي نهايت...(نمي خواهم بگويمش چون همان اولي را شايسته ي انسان مي دانم.و حتما مي داني كه خوب بودن و قتي بسيار لذت بخش است كه خوبي سختتر و ممنوع تر باشد.وقتي مي تواني خوب باشي كه سراسر عشق شوي.بزرگي مي گويد "عاشقي مرحله ي ديگري از وجود است و چشم تازه اي است كه انسان باز مي كند" و در اين مرحله از وجود است كه هرچه تاكنون محال مي نمود سر تسليم فرود مي آورد و عشق است كه روح را از ابتذال روزمرگي فراتر مي برد و آن رادر اوج مي پراند و به ما مي گويد كه هيچ چيز اين دنيا و اين زندگي و حتي خود ما آنقدر عادي و پيش پا افتاده نيست كه مي پنداريم و روح مي تواند وسعتي اندازه ي تمام آسمان ها و كهكشان ها بيابد تا جايي كه "جان و دل را طاقت آن جوش نيست/با كه گويم؟در جهان يك گوش نيست"!سخنم دارد به درازا مي كشد چون بحثي نيست كه آن را پاياني باشد.